تبليغاتX
๑۩۞۩๑ دوستت دارم ๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑ دوستت دارم ๑۩۞۩๑
ای صمیمی
به نام خدا
با سلام به همگی
 
 
ای صمیمی! . . . ای یار
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد
 
تقدیم به  مریم(صورتی) عزیزم

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 3:13 |
داستان2 ( فروردین ماه)
به نام خدا

سلام به همگی. سال جدید رو بهتون تبریک میگم  و امیدوارم سالی پر بار و با نشاط داشته باشید. ببخشید که دیر شد چند وقتی نبودیم . اومدم که داستان این ماه رو هم به اتفاق مریم عزیزم براتون بنویسم.

 

نغمه دل

روزی روزگاری ابرمردی  با زن رویاییش ازدواج کرد .نتیجه عشقشان دخترکی بود شاداب و خوش روی

 که پدرش به او بسیار علاقه داشت .

وقتی دخترک خیلی کوچک بود ، مرد او را روی دست هایش بلندمی کرد و نغمه ای می سرود ،دور تا دور

اتاق می چرخید و پشت سر هم می گفت : " دوستت دارم ،دخترک کوچولوی مندخترک ،

بزرگ و بزرگتر شد وابرمرد ،مثل سابق ، او را در اغوش می فشرد و میگفت :

 " دوستت دارم ،دخترک کوچولوی من"دخترک اخم می کرد وبا لب ولوچه ی جمع شده می گفتمن

دیگردخترک کوچولو نیستم.پدر می خندید و می گفت :اما تو برای من همیشه یک دخترک کوچولو

خواهی بود......

دختر کوچولو که حالادیگر دخترک کوچولویی نبود بالاخره خانه پدری راترک کرد و پابه اجتماع گذاشت.

او هر چه بیشتر در مورد خود می اموخت بیش از پیش پدرش را می شناخت و درک می کرد که

 پدرش واقعا مرد قدرتمند و بزرگی است ،چرا که به مرور زمان بزرگی و قدرت او را کاملا باز می

شناخت .یکی از بزرگی های پدرش استعداد بی نظیر او در ابراز عشق و علاقه به خانواده بود .

برایش مهم نبود که دخترش بزرگ شده و پا به اجتماع گذاشته بود ، او همیشه دخترش را

" دخترک کوچولوی من " می نامید. روزی به دختر ،که دیگر دخترک کوچولویی نبود ،تلفنی اطلاع

 دادند که پدرش سخت مریض است ، سکته کرده بود و در اثر ضایعات مغزی قدرتت کلم خود را

از دست داده بود . حتی انگار معنی و مفهوم کلماتی را هم که می شنید، درک نمی کرد. او

 دیگر قادر به لبخند زدن ، راه رفتن ،در اغوش کشیدن و  " دوستت دارم ، دخترک کوچولوی من

" به دخترش را که اثری از کوچولویی در او دیده نمی شد ، نبود.........

و بدینسان دختر به دیدار پدر شتافت. از در اتاق که در امد نگاهی به پدر انداخت. او کوچک می نمود

و اثری از قدرت در او دیده نمی شد.نگاهی به دخترش انداخت و کوشید چیزی بگوید،اما نتوانست.

دختر تنها کاری که از دستش بر می امد، انجام داد .......از تخت بالا رفت و کنار پدر نشست ....

اشک از چشمان هر دوی انان جاری شد و دختر شانه های بیحس پدر را میان بازوانش گرفت .

دختر سر در سینه پدر نهاد و به خیلی چیزها اندیشید .لحظات خوش گذشته و احساس لذت بخش

 داشتن حمایت همیشگی این مرد بزرگ را به خاطر آورد. حس از دست دادن پدر و نشنیدن کلمات

مهر امیز او ، کلماتی که همیشه تسلی بخش وجود او بودند ، خاطر او را حزین کرد................

در همین لحظه بود که دختر متوجه ضربان قلب پدر شد،قلبی که همیشه مسکن و ماوای

موسیقی  و کلمات بوده است . قلب پدر ، پیوسته و بی محابا از اسیبی که به سایر اعضای

بدن رسیده بود ، همچنان می زد و دختر هر چه بیشتر سر در سینه پدر می فشرد ..............

او انچه را که نیاز به شنیدنش داشت ، شنید . قلب پدر به ضرب آهنگ کلماتی می تپید که زبانش

از ادای ان عاجز بود

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دخترک کوچولوی من

دخترک کوچولوی من

 و دخترک با شنیدن این کلمات ارامش یافت.

 

 

 

 

 

راستی فقط ۱۳ روز دیکه تا ......


+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 2:37 |
فقط 30 روز

به نام خدا

سلام . اومدم فقط یه پیام بازرگانیبزارم و برم

برای دیدن پیام بازرگانی کلیک کنید


+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 2:12 |
هدیه خدا

بنام خدا
تقديم به دوست داشتني ترين شاهكار و بهترين هديه پروردگارم (مريم)

درياي من ، فقط تو بخوان سمت خود مرا                 جاري نمي شوم به تمناي ديگري

در تلاطم تپشهاي قلبم تو را ديدم كه چه زيبا بودي ، در فراسوي عشق تورايافتم و آنگاه با تمام وجودم زندگي را لمس كردم . اي درياي بي كران هستي ، در سايه سار مهربانيت گلي كوچك بودم و امروز در سايه ي چشمانت درختي هستم پر از ميوه عشق .چشمانت را براي زندگي ميخواهم زندگي را در كنار تو ،براي تو و به عشق تو ميخواهم ، مهربانم از وقتي حضورت معناي زندگيم شده ، لحظه ها را به شوق ديدن نگاهت سپري ميكنم ، مهربانم بدان كه خلوت دلم فقط و فقط آشيانه توست.

 


+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 21:29 |
هر ماه = یک داستان

به نام خدا
سلام دوستان عزیز . قرار شده من (محمد) به اتفاق مریم بانو هر ماه یک داستان کوچیک و اموزنده تو وبلاگمون بنویسیم . برای شروع داستان ماه اخر سال رو خودم مینویسم .امیدوارم خوشتون بیاد .

مریم قلب زیبامحمد

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني قلب خود رابا قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .  پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود


+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 22:54 |